ختر وخدا

خرید بک لینک

 

دختربا نازبه خداگفت:


چطور زيبا مي آفريني ام و انتظار داري خود را

 براي همگان نكنم؟

خدا گفت:زيباي من!تو را فقط براي خودم آفريدم

دخترك،پشت چشمي نازك كرد و گفت:خدا كه بخل

نمي ورزد،بگذار آزاد باشم

*خدا چادر را به دخترك هديه داد*

دخترك با بغض گفت:با اين؟اينطور كه

محدودترم.اصلا مي خواهي زنداني ام كني؟يعني اسير

اين چادر مشكي شوم ؟؟؟؟

خدا قاطع جواب داد:بدون چادر،اسير نگاه هاي آلوده

خواهي شد...هر چيز قيمتي را كه در دسترس همه

نمي گذارند.تو جواهري

دخترك با غم گفت:آخر...آخر،آنوقت ديگر كسي مرا

دوست نخواهد داشت.نه نگاهي به سمت من خواهد

آمد و نه كسي به من توجه ميكند

خدا عاشقانه جواب داد:من خريدار توام!

منم كه زود راضي مي شوم و نامم سريع الرضاست

آدميانند و هزاران نوع سليقه!


هرطور كه بپوشي و بيارايي،باز هم از تو راضي

نمي شوند!

اصلا مگر تو فقير نگاه مردمي؟آن نگاه ها مصدومت

ميكند

*

دخترك آرزويش را به خدا گفته بود و مي خواست


چونان فرشته اي محبوب جلوه كند*

 

"مرواريدي در صدف"...

ما را در سایت "مرواريدي در صدف" دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بهنازدهقان وفاطيما فرنام بازدید: 143 تاريخ: پنجشنبه 17 بهمن 1392 ساعت: 23:32

صفحه بندی